آدما همیشه از یک چیز مینالن اونم اینه که دیگران به حریم خصوصیشون احترام نمیگذارن و یا بدون اجازه واردش شدن و و و
حریم خصوصی چیست؟
آیا شما حریم خصوصی دارید؟
آیا به حریم خصوصی خودتون و دیگران احترام قائلید؟
"حریم خصوصی" یک کلمه بسیار پیچیده ..
حریم خصوصیه من، زمان و مکان و جسمم هست. تموم لحظاتم و تمام جایی که من توی اون زندگی میکنم
و تمامی تنم
این یعنی تموم دنیای من!
این
یعنی هیچوقت هیچکس نمیتونه بگه چرا توی فلان ساعت تماس مرا جواب ندادی؟ و
یا چرا توی فلان روز در خانه ت به روی من باز نشد و یا چرا به عروسیه من
نیامدی و...
تنها دلیلش میتواند این باشد توی اون لحظه که مال خودم بود
و توی اون خونه که مال خودم بود و با اون جسم که مال خودم بود دلم نخواست
وارد حریمم شوی! این به معنای بی احترامی به تو نیست این فقط احترام به
وجود خود است، که توی بعضی شرایط میخای در حرمت خصوصیت تنها باشی حتی اگر
عزیزی آنجا بخواهد تو را مواخذه کند که من میدونم دیدی شماره مو دیدی پیامم
رو خونه بودی و....
چون تنها چیزی که توی فکر من میاد با این مواخذه ها
این است که آن فرد برای خودش حریم خصوصی ندارد که میتواند از من انتظار
داشته باشد که من در هر زمان که او بخواهد بتوانم پاسخگوی او باشم. و کم
فهم ترین آدمها آنهایی هستند که به این دلایل ناراحت میشوند.
خلاصه
اینکه آنهایی که فکر میکنند تو حق نداری یک تماسشان را یک پیامشان را بی
پاسخ بگذاری و یا سفرت را به خاطر آنها (چه برای جشن و چه برای عزا) به
تعویق بیاندازی و یا تصمیم روی شخصیتت بگیرند قبل از آنکه چیزی را که در
موردت شنیده اند، اول از خودت بپرسند تـُف توی روحشــان!
این روزها عجیب
اتفاقاتی میافتد.. و بیشتر منو به این فکر وامیداره که این افراد پاره تن
واقعا از اول این بوده اند و رو نمیکردند یا زمانه تغییرشان داده!
ناراحتی
ها بسی بسیار گشته اند و لاشخورها زیاد و متاسفانه آنهایی که باید خاطرمان
را آسوده کنند با نفهمی و ندانم کاریشان کار را به انزجار رسانده اند..
به
شدت دلم میخاد بعضیا معنی شعور و فهم رو درک کنند و پایشان را از گلیم ما
بکشند بیرون و همچنین بدانند ما به درک آن رسیده ایم که جواب ابلهان قطع
ارتباط با آنهاست..
خلاصه اینکه اگر باعث خاطری آسوده نیستید آزردگی خاطر بوجود نیاورید اگر مرهم نیستید درد نباشید اگر اگر اگر ..
به آدم لال میگن حرفایی که چندی پیش زده شده از زبان تو بوده! این شده قصه اینروزهای ما! (مثالی واضح برای چشمای باز) به جای تهمت به جای بهونه های واهی دنبال راهی بهتر باشید برای خراب کردن مردم! دلم عجیب از این آدمای دور و بر گرفته.
پ.ن: جان هرکس دوس دارید، درون خودتان نگردید که مطلب را به خودتان ربط دهید!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط طاهره خانم
|
» 91
وقتی سال داره تحویل میشه همیشه همیشه یه حس گنگ داشتم حس از دست دادن یه چیزی حالا چه چیزی خدا میدونه!
امسال نوروز ما اوایلش زیاد کیف نمیداد بابام سر جا خوابیده بود نه مهمانی میتونستیم بریم و تنهاش بگذاریم و نه کسی زیاد بهش سر زد.. خلاصه آخرای تعطیلات دیگه نشد تحمل کنم هی به خواهری گفتم بریم بیرون شهر و.. با کمی اینور اونور کردن مورد قبول واقع شد و 8 فروردین توی یه هوای ابری و بارونی رفتیم روستای طلحه.. بسیار بسیار بسیار زیبا و لذتبخش بود اونقدر از طبیعت لذت بردیم که نگوووو
دهم و یازدهم فروردین هم رفتیم تا پارسیان. یعنی چندتا جای مختلف رفتیم همش توی راه بودیم فقط برای غذاخوردن میایستادیم هدف دیدن مناظر بود که بسیار بسیار دلچسب و لذتبخش بود.
و در آخر غروب روز دوازدهم وقت دل کندن از خواهر گلم بچه ها بود که غم دنیا سراغم اومد و خیلی خیلی سخت بود..
روزهای بعد از عید چون عادت کرده بودم به زود بیدار شدن و راه افتادن و تنها نبودن خیلی خیلی بهم سخت گذشت. اما..
این روزا چون کله سحری بیدار میشم میرم پیاده روی و گاهی نشستن توی پارک و..
یه دوست خوب یه دنیاس که کنارش هیچوقت هیچی کم نداری انشالله همه یه همچین دوستی رو توی زندگیشون پیدا کنن..
خداوندا به عزیزانم آرامش و سلامتی و شادی عطا فرما.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط طاهره خانم
|
» روزهای خوب
باورم نمیشه امروز 20 اسفند باشه
خیلی برنامه های نیمه کاره دارم اینقدر خونه ریخته و پاشیده س که نمیدونم کدوم کارو انجام بدم
موکت سفارش داده بودیم گفتن نمیاد ما هم
از خیرش گذشتیم البته خونه موکت بود یه نیکه کوچیک واسه زیر مبل میخواستم
که تغییر دکوراسیون داده بودیم یهویی روز پنجشنبه زنگیدن گفتن معلوم نیس
این تیکه 9 متری چطوری توی بارمون اومده شانستون زده همونی هست که شما
میخواستید ما هم رفتیم و گرفتیم هنوز نبریدیمش..
چند روز پیش رفتیم همایش یوگا چقد دلم
تنگ بچه ها شده بود البته همه شون نیومده بودن اما همین که سه چهار نفرشون
هم دیدم خوبه حسابی لذت بردیم..
عجیب دلم هوای کلاس رفتن کرد حیفی که نمیشه رفت..
دیروز هم خیلی خوش گذشت رفتیم کنگان برای اولین بار رفتیم خونه کسی که تا به حال نه دیدیمش و نه میشناسیمش..خونه دوست بابای همسریم.
اولش سختم بود بعدش خودم گفتم بریم اونجا
نهارمون رو هم بخوریم همسرم گفت شاید غذا باب میلت نباشه غذا از بیرون
بگیریم و گفتم نمیخواد حتی اگه غذاشون خوشمزه نبود فک میکنم رفتیم رستوران
و غذای رستوران خوب نبوده و این شد که رفتیم خونه دوست بابا.. البته غریبی
نمیکردیم چون بابا و مامان هم بودن خیلی خیلی خوب بود ساده صمیمی بسیار
لذت بردم.
بعد از نهار بعد از صحبتی کوتاه با
صاحبخونه با همسریم رفتیم ساحل.. ساحلش هم خیلی زیبا بود خلاصه ساعت 1 و
نیم شب برگشتیم توی این ماه این دومین باری بود که رفتیم کنگان اون بار هم
با دوست و خانم دوست همسریم خوش گذشت البته اون بار کمی خسته شدیم چون تا
ساعت 3 شب طول کشید..
خلاصه روزهای آخر سال نود داره مثل برق و باد میره سفره ام آماده س وسایلم آماده س
شیرینی های عید رو خودم میسازم
خیلی خوشحالم
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390 توسط طاهره خانم
|